تاحالا لابلاي زندگي گم شدي؟ تا حالا شده از كسي دلگير بشي؟ از كسي كه خيلي دوسش داري؟... كسي كه مي خواي هر كاري بكني تا اون خوشحال باشه؟... تاحالا شده از رفيقت نااميد بشي؟.... بفهمي كه نمي خواد همسفرش باشي؟.... نمي خواد بهش توجه كني؟.... مي خواد دنيا را بدون تو داشته باشه؟.... دور دنيا يه خط سفيد بكشه و دورتو يه خط قرمز.... شده يا نه؟.... اگه شده الان با من همدردي.... يه لحظه فكر كن... خودت را بذار جاي الان من... آره.. من.... سامان..فكركن ديشب خواب بدي ديده باشي... تا خود صبح نخوابيده باشي... از حول اينكه مبادا خوابت درست از آب دربياد .... از حول اينكه ادامه اون خوابو دوباره ببيني تا خود صبح بيدار باشي چه خوا بي؟ مثلا: خواب ببيني گل بردي سر خاک عزيز،عزيزترين کس زندگيت بعد گل ها رو از سر خاک بردارند وبهت بدن،و بگن نيازي به گل آوردن شما نيست عرق ميکني ،نفست بند مياد ودلت ميخواد بترکه که از شدت کمبود اکسيزن از خواب ميپري نه، نمي خواهم شعار بدهم که چرا انسانيت مرد ؟ چرا محبّت زير خاک مدفون شد؟ و چرا عشقهاي آسماني همه زميني شدند؟... فقط مي خوام بپرسم: درد ، کدوم احساس آدمي رو بر مي انگيزه امشب دلم گرفت ، دلم براي تمام آدمهايي گرفت که کور شدن ، کرشدن ، لال شدن يا اينکه نه! فقط مي خوان که کور باشن ، کر باشن ، لال باشن! دلم براي آدمهايي گرفت که همه چيزشون مادي شده ، دوستيهاشون مادي شده ، دشمنيهاشون مادي شده ، عشقهاشون مادي شده و حتي مرگهاشون هم مادي شده!!....دلم براي همه ي آدمهايي گرفت که در مقابل عزيزترين عزيزانشون هم جمله ي «دوستت دارم » را با اکراه بيان مي کنن . امشب دلم گرفت ، دلم براي سهراب گرفت که چه معصومانه و پر درد گفته بود: « من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفي از جنس زمان نشنيدم/هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود/ کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد / هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت...» انگار اونم فهميده بود که ديگه نمي شه به سيب و سپيدار سلام کرد و بعد عاشق شد...دلم براي درخت جلو خونمون گرفت که محکوم بود يک عمر بادهاي سخت و کلاغهايي رو که گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار مي دادن تحمل کنه و تنها سر خم کنه و کار ديگري از دستش بر نياد ، حتي دلم براي آسمون هم گرفت که ديگه رمقي براي گريستن هم نداشت... امشب دلم واسه همه کوچيکهايي که بايد آدم بزرگها واسشون تصميم بگيرن گرفت شبهاي ديگه باز هم دلم مي گرفت ، دلم سخت مي گرفت ، اون شبها دلم به اندازه ي تمام دلتنگيها عالم ميگرفت ولي زيبا بود چون به خاطر اون بود ولي امشب دلتنگيش فرق داره ،به خاطر اون هست ولي حس ميکني ديگه قلب اون واست نميتپه اما امشب فرق مي كنه…. امشب اين دلتنگي مثل بقيه نيست… ديگه اين دلتنگي رو دوست ندارم… خداخدا مي كنم كه امشب با همين حال بخوابم....وديگه صبح بيدار نشم يه خوبي داره که حداقل شايد گاهي بياد سر خاکم وبتونم ببينمش
نوشته شده توسط
| موضوع:
|
لینک ثابت |
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox