هرچه اکنون از ان روزها و از ان حال و هواها برایم باقی مانده است صرف یک مشت خاطرات هست و من چقدر بیجاره هستم که هنوز بیاد خاطراتی زندگی میگنم که ان را سالها قبل در همان روستای دور باد برده است و ابهای خروشان که اکنون مانند خاطرات من در چویبار های خشک زمان جاریست .
دلم می خواهدکه برگردم ان جا که سنکهاو صخره هایش هنوز منتظر من است ان جا که گلهای سرخ و سبز و ابی اش در کنا ر جویبار ها انتظار مرا می کشد . دلم می خواهد که برگردم انجا که به سنگها یش خاطرات مشترک دارم با اسمانش همرنکم . با هوایش عادت دارم ان جا که سنک هایش حاضر است به قصه ها من گوش دهد و توان شیندن ان را دارد . دلم می خواهد که بروم هم صدا با جویبارهای خشک بنالم برای اب های رفته که بر نمیگردد برای ابهای که رفته و همه خاطرات شیرین و صفای زندگی ام را با خودش برده اند . دلم می خواهدکه برگردم به روزگار گزشته به دنیای کودکی ام روی سنک های سادگی کودکانه بالا و پایین جست و خیز بزنم . از صبح تا شام علف های رویای خودم را درو کنم . نزدیکها ی غروب هنگامی که خورشید بخواهد برود پشت بام خانه مان پنهان شود من هم بروم سراغ لانه گنجشک ها دست برسانم روی شانه های جوجه پرندگان خوشبختی که گروه گروه روی پرچال های بام خانه مان اشیانه کرده اند .
نمیدانم که حالا در خاطر کسی هستم یانه . نکند همگی مرا فراموش کرده باشد . بروم و ببینم که هیج که بر وی من لبخند نمی زند و هیچکه مرا به خانه اش راه نمیدهد اخر همگی مرا همچون روز گذشته شان فراموش کرده اند . راستی دیگر جایی برای من وجود ندارد . باید بمانم بسوزم وبسازم .



