تبليغاتX
تک پرستوی جزیره عشق
تک پرستوی جزیره عشق
روز و شب تنهایی
دلم مملوست از درد واندوهی که سالهاست در صحرای دلم خیمه زده است . میخواهم این روزها یک بار دیگر برگردم به خانه خودم در همان روستاهای دور دور . ان جا که  هر رو  ز مثل نی های ان قد می کشیدم . اگر تا حالا ان جا بودم به یقین به اسمان رسیده بودم و با ستاره ها دم همسری می زدم اما چه کنم لعنت بر جدایی .

هرچه اکنون از ان روزها و از ان حال و هواها برایم باقی مانده است صرف یک مشت خاطرات هست  و من چقدر بیجاره هستم که هنوز بیاد خاطراتی زندگی میگنم که ان را سالها قبل در همان روستای دور باد برده است و ابهای خروشان که اکنون مانند خاطرات من در چویبار های خشک زمان جاریست .

دلم می خواهدکه برگردم ان جا که سنکهاو صخره هایش هنوز منتظر من است ان جا که گلهای سرخ و سبز و ابی اش در کنا ر جویبار ها انتظار مرا می کشد .  دلم می خواهد که برگردم انجا که به سنگها یش خاطرات مشترک دارم با اسمانش همرنکم . با هوایش عادت دارم ان جا که سنک هایش حاضر است      به قصه ها من گوش دهد و توان شیندن ان را دارد .  دلم می خواهد که بروم هم صدا با جویبارهای خشک بنالم برای اب های رفته که بر نمیگردد برای ابهای که رفته و همه خاطرات شیرین و صفای زندگی ام را با خودش برده اند . دلم می خواهدکه برگردم به روزگار گزشته  به دنیای کودکی ام روی سنک های سادگی کودکانه بالا و پایین جست و خیز بزنم .  از صبح تا شام علف های رویای خودم را درو کنم . نزدیکها ی غروب هنگامی که خورشید بخواهد برود پشت بام خانه مان پنهان شود من هم بروم  سراغ لانه گنجشک ها دست برسانم روی شانه های جوجه پرندگان خوشبختی که گروه گروه روی پرچال های بام خانه مان اشیانه کرده اند .

نمیدانم که حالا در خاطر کسی هستم یانه . نکند همگی مرا فراموش کرده باشد . بروم و ببینم که هیج که بر وی من لبخند نمی زند و هیچکه مرا به خانه اش راه نمیدهد اخر همگی مرا همچون روز گذشته شان فراموش کرده اند . راستی دیگر جایی برای من وجود ندارد . باید بمانم بسوزم وبسازم .

 

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |

دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار
سخن گوینده پیر پارسی خوان چنین گفت از ملوک پارسی دان
که چون خسرو به ارمن کس فرستاد به پرسش کردن آن سرو آزاد
شب و روز انتظار یار می‌داشت امید وعده دیدار می‌داشت
به شام و صبح اندر خدمت شاه کمر می‌بست چون خورشید و چون ماه
چو تخت آرای شد طرف کلاهش ز شادی تاج سر می‌خواند شاهش
گرامی بود بر چشم جهاندار چنین تا چشم زخم افتاد در کار
که از پولاد کاری خصم خونریز درم را سکه زد بر نام پرویز
به هر شهری فرستاد آن درم را بشورانید از آن شاه عجم را
ز بیم سکه و نیروی شمشیر هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر
چنان پنداشت آن منصوبه را شاه که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه
بر آن دلشد که لعبی چند سازد بگیرد شاه نو را بند سازد
حسابی بر گرفت از روی تدبیر نبود آگه ز بازیهای تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن نه در عقده مه نو را گرفتن
چو هر کو راستی در دل پذیرد جهان گیرد جهان او را نگیرد
بزرگ امید ازین معنی خبر یافت شه نو را به خلوت جست و دریافت
حکایت کرد کاختر در وبالست ملک را با تو قصد گوشمالست
بباید زفت روزی چند ازین پیش شتاب آوردن و بردن سر خویش
مگر کاین آتشت بی‌دود گردد وبال اخترت مسعود گردد
چو خسرو دید کاشوب زمانه هلاکش را همی سازد بهانه
به مشگو رفت پیش مشگ مویان وصیت کرد با آن ماهرویان

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |

چه کسی خواهد دید،

مردنم را بی تو؟

بی تو مردم ، مردم

 

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو

چه کسی می گوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را،

-         بی قید -

 

و تکان دادن دستت که

                          - مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که

                      عجب! عاقبت مرد؟

                                 

                            - افسوس ! -

 

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |

یه شبی از اون شبا که غم میاد سراغت

یه شب از همون شبا که هیچکی نیست به یادت

یه خلوت یه خواب تو رو دیدم دوباره

شب غمگین سیاهم شد پر از ستاره

تو تماشای نگات تو خنده هات میدیدم

کلید قفل دل شکسته شد شنیدم گفتی تو هجوم سایه ها کنارم میمونی

قایق عشقمونو تا ته دنیا میرونی

خونه خوابم خراب شد مرغ عشقم پر کشید

دیگه هیچکس منو حتی توی خوابشم ندید

 

 

 

یار سفر کرده من منو ببر از این دیار دل تنگم از دوری تو

بی تو منم یه بی قرار واسه دل خسته من مرحم یاد تو بسه

تو این روزای شب زده چشمات واسم همه کسه

همسفر قدیمه من پاشو میزاره تو راه

 

 

 

 

و چند سخن زیبا از جبران خلیل جبران در مورد عشق

 

 

دوستی را به طلب هیچ مقصودی نخواهید مگر اعتلای روح

دانش به تمامی بیهودگی است مگر به نام عشق مگر عشق در میان باشد

چیزی به تحفه نمیدهد عشق مگر خویش را نمیستاید مگرازخویشتن

دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیربدل نکنید

دوست جام نیازتان را پر می کند نه گودال بطالتتان را

کار با عشق چه باشد؟ بنیاد خانه ای همه از نازکی دلی و شور تا که ماورای معشوق باشد

عشق ژرفای خود نمیشناسد مگر به وقت فراق

 

نوشته شده توسط | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: & Designer: Hessam Sedaghati