«چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو!
بی تو مردم ، مردم!
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که،
عجیب! عاقبت مرد؟ افسوس!
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی»

برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.
حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....
اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.
نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!
رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس کنی هنوز هم
دوسش داری.چقدر سخت دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار
غرورت همه وجودت له شده.چقدر سخت تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش غیر از سلام چیزی نتونی بهش بگی.چقدر سخت وقتی که پشتت بهش
دونه های اشک گونه ها تو خیس کند اما مجبور بشی لبخند بزنی تا بفهمه هنوز هم
دوسش داری. چقدر سخت گل آرزو ها تو،تو باغ دیگری ببینی وهزار بار تو خودت
بشکنی واونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه ی نو مبارک...

يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
آره راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود ،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
|
آيين ها و رسم هاي مردم فرآيند الزامات و نيازهاي درهم تنيده مادي و معنوي، در پيوند جغرافيايي و شيوه هاي توليد و ساختارهاي اقتصادي دوره اي مختلف اند که برحسب ضرورت پيوسته در حال تغييرند و به مقوله هايي که در ژرفا معنا دارند پاسخ مي دهند. |
|
منظور رسم ها و آيين هايي هستند که در آنها حرکت طبيعي زندگي نقش و تأثير دارد و حکومت ها و دولت ها آن را بوجود نمي آورند. جز اينکه بر حسب ضرورت و با هدف تثبيت قدرت و منافع سياسي خود از آنها به صورت ابزاري استفاده کنند . . .
به عنوان مثال پس از استقرار اسلام در ايران به ويژه در دوران خلافت بني اميه آيين هاي ايراني مانند نوروز، سده و مهرگان با واکنش حکومت روبرو مي شدند و از برگزاري آنها جلوگيري شد ولي چون زمينه ها و بسترهاي پديدآورندة اين آيين ها به اندازةکافي قوي بودند به تدريج از فشارهاي حکومت کم شد؛
درحاليکه بر اساس روايات حضرت رسول اکرم (ص) و حضرت علي (ع) با نوروز باخشنودي و انعطاف برخورد مي کردند، معاويه درآغاز خلافت خود برگزاري آيين هاي نوروزي را ممنوع کرد اما وقتي که فهميد ايرانيان در نوروز هديه هاي کلاني را به حکام و فرمانروايان مي دهند نرمش نشان داد و تا آنجا پيش رفت که گفته مي شود درآمدش از اين هدايا در سال به 10 ميليون درهم مي رسيد.
اگر اتخاذ روش هاي جديد از سوي حکومت ها براي اداره نظام حکومتي زمينه هاي کاربرد جاذبة برخي از آيين ها را سست کند يا از ميان بردارد آن آيين ها نيز کم رنگ مي شوند البته تنها دولتها در تغيير آداب و آيين ها تاْثير گذار نيستند بلکه رخدادها و موضوع هاي تازه در آن عرصه نيز مي تواند در بودن يا نبودن عناصري از فرهنگ عامة تاْثير گذار باشد همچون همزماني ايام نوروز با بزرگداشت ايام سوگواري محرم و عاشوراي حسيني (ع) .
بسياري از آيين ها براي پر کردن لحظه هاي فراغت مردم کاربرد داشتند مردم براي رهايي از رنج و سکون و تنهايي گرد هم مي آمدند و آيين و رسومي صوتي و تصويري جاي آن آيين ها را گرفته اند البته رسانه ها مي توانند در باز آفريني سنت هاي از ياد رفته نيز نقش داشته باشند....
با اندکی تغيير و تخليص / ايسنا / ادب و فرهنگ / نقش حکومت در شکل گيری ايين مردم / پناهی سمنانی /
|
درجمهوري اسلامي ايران تقويم دو گونه است . نخست بر سال قمري مبتني است و ديگري بر اساس سال شمسي ( خورشيدي ) قرار دارد . مبدا سال قمري هجرت رسول گرامي اسلام محمد بن عبد الله ( صلي الله عليه و آله )از مكه مكرمه به مدينه منوره ميباشد كه برابر با سال 622 م بوده است . |
|
سال «هجري قمري»تا سنه 1344 مبناي تاريخ رسمي كشور ايران بود . در آن سال كه بر حسب تاريخ 1304سال شمسي از هجرت پيامبر عظيم الشأن اسلام ميگذشت ، تاريخ شمسي (خورشيدي ) براي امور دولتي انتخاب شد و به موجب قانون رسميت يافت . اصل هفدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در اين باره ميگويد : «مبدأ تاريخ رسمي كشور . هجرت پيامبر اسلام (ص) است و تاريخ هجري شمسي و هجري قمري هر دو معتبر است ، اما مبناي كار ادارات دولتي هجري شمسي است ... »
- سال قمري ده روز و شش ساعت و يازده ثانيه كوتاه تر از سال شمسي است . آغاز سال شمسي نخستين روز بهار است كه مطابق با 21 يا 22 مارس از سال مسيحي ميباشد ، شش ماه نخستين سال را 31 روز ميشمارند و ماههاي بعد باستثناي اسفند كه گاه 29 روز ميشود را سي روز به حساب مي آورند
-ايرانيان روز اول فروردين را نوروز مينامند ، در زمانهاي قديم نوروز در اول بهار نبود و گاه به بهار و گاه به تابستان و ... مي افتاد . در سال 471 ق به فرمان سلطان جلال الدين ملكشاه سلجوقي حكيم عمر خيام و چند منجم ديگر تقويم جلالي را تنظيم كردند و نوروز را در اول بهار يا نخستين روز برج حمل قرار دادند . بدين منظور قرار شد هر چهار سال يك روز بر تعداد روزهاي سال بيفزايند و سال چهارم را 366 روز حساب كنند و پس از هر 28 سال ( هفت دوره چهار ساله ) به جاي آنكه به آخرين ماه سال يك روز بيفزايند اين روز را به نخستين ماه دوره بعد يعني دوره نهم اضافه كنند . بدين ترتيب سال جلالي نزديك ترين سال به سال شمسي شد . سال شمسي حقيقي 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 64 ثانيه است .
حيات دوباره
|
بهار دميدن روح حيات است در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون است در شاهرگ هستي. سال به پايان خود نزديك مي شود. شب به دنبال روز و روز به دنبال شب و اين قصه كه نامش قصه عمر است همچنان ادامه دارد. |
![]() |
پس بايد هوشيار باشيم كه فصل ها مي آيند و مي روند اما اين عمر ماست كه قابل بازگشت نمي باشد. بياييد از اين تجديد بهار درس تجديد حركت و تلاش را آموخته و ارزش واقعي عمر را دريابيم.
آغاز سال نو ايام عيد فرصت مناسبي براي صله رحم و رسيدگي به وضع خويشان و بستگان است كه اين نيز يكي از نشانه هاي اخلاق و سنن مرضيه اسلامي و انساني است.
آمدن فصل بهار و آغاز نوروز و رنگ تازه طبيعت اين مسئوليت اغنيا جامعه را به آنان گوشزد مي نمايد كه بايد بخل نورزيده و از مال خويش در راه خدا به نيازمندان و محرومان كمك نمايند و حقوق فقرا را كه خداوند به فضل خويش به آنان داده ادا نمايند و با عمل خير خود بهار انسانيت را جلوه و شكوه بخشند چرا كه به قول امام راحلمان (ره) آن روز عيد داريم كه مستمندان و مستضعفان ما به زندگي صحيح رفاهي و تربيت اسلامي و انساني برسند ...... عيد واقعي آن وقتي است كه انسان رضاي خدا را به دست آورد و درون خود را اصلاح كند.
ميشه عاشق تو بود و ميشه لباتو چشيد
ميشه زندونيه چشمات بود و تنها تو رو ديد
ميشه از تموم دنيا دست كشيد و با تو بود
ميشه اندازه ي گل هاي بهاري از شبات ستاره چيد
ميشه با تو بود و دنيا رو رها كرد
ميشه همخونه ي چشمات شد و فردا رو صداكرد
ميشه با تو راهيه ي ميخونه شد
ميشه با تو همدم پيمونه شد
ميشه شب ها رو توي چشم خمارت خونه كرد
ميشه دست هاي گرمت و واسه دلم گلخونه كرد
ميشه بود و ميشه گفت و ميشه خنديد
ميشه روزهاي قشنگ زندگي رو با تو ديد
هرچه اکنون از ان روزها و از ان حال و هواها برایم باقی مانده است صرف یک مشت خاطرات هست و من چقدر بیجاره هستم که هنوز بیاد خاطراتی زندگی میگنم که ان را سالها قبل در همان روستای دور باد برده است و ابهای خروشان که اکنون مانند خاطرات من در چویبار های خشک زمان جاریست .
دلم می خواهدکه برگردم ان جا که سنکهاو صخره هایش هنوز منتظر من است ان جا که گلهای سرخ و سبز و ابی اش در کنا ر جویبار ها انتظار مرا می کشد . دلم می خواهد که برگردم انجا که به سنگها یش خاطرات مشترک دارم با اسمانش همرنکم . با هوایش عادت دارم ان جا که سنک هایش حاضر است به قصه ها من گوش دهد و توان شیندن ان را دارد . دلم می خواهد که بروم هم صدا با جویبارهای خشک بنالم برای اب های رفته که بر نمیگردد برای ابهای که رفته و همه خاطرات شیرین و صفای زندگی ام را با خودش برده اند . دلم می خواهدکه برگردم به روزگار گزشته به دنیای کودکی ام روی سنک های سادگی کودکانه بالا و پایین جست و خیز بزنم . از صبح تا شام علف های رویای خودم را درو کنم . نزدیکها ی غروب هنگامی که خورشید بخواهد برود پشت بام خانه مان پنهان شود من هم بروم سراغ لانه گنجشک ها دست برسانم روی شانه های جوجه پرندگان خوشبختی که گروه گروه روی پرچال های بام خانه مان اشیانه کرده اند .
نمیدانم که حالا در خاطر کسی هستم یانه . نکند همگی مرا فراموش کرده باشد . بروم و ببینم که هیج که بر وی من لبخند نمی زند و هیچکه مرا به خانه اش راه نمیدهد اخر همگی مرا همچون روز گذشته شان فراموش کرده اند . راستی دیگر جایی برای من وجود ندارد . باید بمانم بسوزم وبسازم .

| سخن گوینده پیر پارسی خوان | چنین گفت از ملوک پارسی دان | |
| که چون خسرو به ارمن کس فرستاد | به پرسش کردن آن سرو آزاد | |
| شب و روز انتظار یار میداشت | امید وعده دیدار میداشت | |
| به شام و صبح اندر خدمت شاه | کمر میبست چون خورشید و چون ماه | |
| چو تخت آرای شد طرف کلاهش | ز شادی تاج سر میخواند شاهش | |
| گرامی بود بر چشم جهاندار | چنین تا چشم زخم افتاد در کار | |
| که از پولاد کاری خصم خونریز | درم را سکه زد بر نام پرویز | |
| به هر شهری فرستاد آن درم را | بشورانید از آن شاه عجم را | |
| ز بیم سکه و نیروی شمشیر | هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر | |
| چنان پنداشت آن منصوبه را شاه | که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه | |
| بر آن دلشد که لعبی چند سازد | بگیرد شاه نو را بند سازد | |
| حسابی بر گرفت از روی تدبیر | نبود آگه ز بازیهای تقدیر | |
| که نتوان راه خسرو را گرفتن | نه در عقده مه نو را گرفتن | |
| چو هر کو راستی در دل پذیرد | جهان گیرد جهان او را نگیرد | |
| بزرگ امید ازین معنی خبر یافت | شه نو را به خلوت جست و دریافت | |
| حکایت کرد کاختر در وبالست | ملک را با تو قصد گوشمالست | |
| بباید زفت روزی چند ازین پیش | شتاب آوردن و بردن سر خویش | |
| مگر کاین آتشت بیدود گردد | وبال اخترت مسعود گردد | |
| چو خسرو دید کاشوب زمانه | هلاکش را همی سازد بهانه | |
| به مشگو رفت پیش مشگ مویان | وصیت کرد با آن ماهرویان |
چه کسی خواهد دید،
مردنم را بی تو؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم ،
خبر مرگ مرا با تو
چه کسی می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تکان دادن دستت که
- مهم نیست زیاد –
و تکان دادن سر را که
عجب! عاقبت مرد؟
- افسوس ! -![]()





